بیچاره کارون !
این قرن بیست و یکم برای ما بسیار عجیب شده است،پر شده از کارهای متناقض نمایی که هر یک تا سال ها جای اندیشیدن دارد که چگونه شد؟ چرا چنین شد و ... ؟
ولی از همه ی این ها که بگذریم به یک نکته ی ترسناک می رسیم،جنگ !
جنگی در داخل میهن مان ایران هم شروع شده و هر یک از طرفین آن به هر طریقی خواهان سهم بیشتری از غنائم و سرمایه های دیگری هستند و این یکی از آن متناقض نماهاست و مردمی که به این شعر سعدی بزرگوار بر سر در سازمان ملل همچون مدال پر افتخاری می نگرند اکنون آن را به فراموشی سپرده اند و شاید هم بی اعتنا می نمایند !
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی
جنگ امروز ما شده آب،جنگ بر سر منابعی که هر روز کمتر می شوند و طمع ما بیشتر !!! و تا توانسته ایم سنگرهایی (ببخشید سدهایی ! ) بر رودهای حیاتی کشور بسته ایم و رسما اعلام جنگ نمودیم !
و اما صحبت اصلی ما کارون است،کارونی که روزی با خون شهدا می آمیخت و با دلی اندوهگین و خشمگینانه به سوی دشمن می تاخت اکنون به جز دلشوره چیزی در وجودش نیست ! دل کارون برای آیندگان و کودکان سرزمینش شور می زند و ناباورانه زمین های کشاورزی مردمش را به شوره زاری تبدیل می نماید و درختان تنومندی را که سالها با وجود خویش سیراب می نمود می خشکاند...
سمفونی زیبایی شده است : مرگ ، خشکی ، بی خانمانی ، بیماری ، سرخوردگی فرهنگی ، تاراج یادگارهای چند هزار ساله و ... همه ی این ها نوازندگان این موسیقی عجیب شده اند...
کار ی با سمفونی نداریم ، اصلا یک سمفونی چند ساعته در برابر هزاران سال ناله و زاری و تمدن چیزی نیست،صحبت بر سر خودی هاست که در سنگری نشستند که در آن مرثیه ی مرگ یک قوم و تمدن را می سراییدند !
سردار سبزوار (محسن) رضایی دلمان گرفته است،از روزهای جنگ تو با دشمن بی رحمی که خیال خام ایران را داشت کمتر از سه دهه می گذرد...دستانت را بوسه باران می کنیم به خاطر تمام گلوله هایی که برای ایران و ایرانیان نواختی ، به خاطر تمام برادری هایی که در کارون به راه انداختی و سوار بر موج های پر خروشش جولان دادی و والفجرها و خیبرها حماسه ساختی...
یادت می آید ؟ سنگر دشمن پر بود از سلاح های پیشرفته ، پر بود از تجهیزات خوفناک که بر سر تو و همرزمانت سرازیر می شد و لشکریان ترسویی که از دل های بزرگ و سرهای بی هراس تو و برادرانت واهمه داشتند .
انتظارش را نداشتیم که پای مرثیه ی مرگ کارون بنشینی سردار ، کارونی که با آن زندگانی کردی و تمام تلاش هایت را معنا بخشید اکنون شده بازیچه ! شما هم در این بازی شرکت کردی و صدای دلنشین تمام روزهای مقاومت و ایثارت را به یکباره در این مرثیه ی مرگ نا کوک کردی...
کاش صدای تمام کسانی که در تالار وحدت به اعتراض به اجرای سمفونی مرگ کارون به نمایندگی از مردم آمده بودند را می شنیدی ، کاش فریاد مردمی که در جوار کارون زندگی شان را تباه ساختند می شنیدی و صدای بزرگان قومت را ، صدای آن پیر دور اندیش که مزارش به زیر آب می رود ، آن هالوزال مهربان که همواره ندای آگاهی می داد را در می یافتی و در سمفونی مرگ کارون شرکت نمی کردی سردار ...