سال هاست که اصفهانم...
صبح زود بیدار شدم و با کتاب "لالی" بهرام حیدری، نویسنده ی بختیاری از خانه بیرون زدم.

مجموعه داستانش شرح زندگی مشقت بار شهروندان خوزستانی است که در جوار کارونِ پر خروشِ آن روزگار و چاههای پر برکت نفت، زجر می کشند و گرما امانشان را بریده.

صحبت لالی و کُنارها بود: «کُنار» که جان سخت و مقاوم، در فشار آتش آسمان و تشنگی عمیق زمینِ گرمسیر قرن های قرن همچنان سرپا مانده.

کتاب را می بندم، گاو گل محمد که تمام دارایی اش بود در دره های عمیق مسجد سلیمان تلف شده و همه ی اهالی شروع به کفرگویی کردند.

هوای اصفهان گرفته است، حتی اگر زاینده رودش با آب کارون پر شده باشد.

دلم می خواهد کُنار باشم، سبزِ سیر و جان سخت!