مالکنون به شهر ، برای نان یا غربت؟!
پس از فروختن چند راس چهار پا و چند وسیله که در شهر به کارش نمی رفت دست زن و بچه اش را گرفت و به شهر آمد.
اینجا فرزندانش می توانستند درس بخوانند و پیشرفت کنند، ولی می دانست که دیگر از چشمه سارها و نسیم خنک صبحگاه که صورتش را نوازش می کرد خبری نیست، و باید با آهن و ماشین دست و پنجه نرم کند.
و آگاه بود که حکومت مرکزی سران و بزرگان قومش را بخاطر ترس از قیام و اتحاد به اصفهان و تهران تبعید کردند تا دیگر دستی روی دست آنها نباشد و باز هم می فهمید که این حکومت آنچنان طرح های خائنانه می ریزد که دیگر آنجا جای ماندن برایش نبود.
آن حکومت نابکار حتی اجازه ی مالکنون در سرزمین خودش را از او گرفت.

پس باید به شهر می آمد، ولی اینجا خواه نا خواه دچار مشکلات عدیده ای شد که هر روز بر آن افزوده می گشت، مگر نه این که از بزرگی شنیده بود:
* انسان چون از حالت ابتدایی و طبیعی خود خارج شود و به زندگی پیچیده ی شهری خو کند، فاسد می شود.
سال ها گذشت و گذشت، هر از چند گاهی این فساد و تباهی چهره ی نا موزون و ترسناک خود را نمایان تر می ساخت، مرگ فرزندان تبارش را می دید که بر اثر نزاع های دسته جمعی یا بر اثر مصرف افیون، یا نبود ایمنی در کارگاههای صنعتی جان خودشان را از دست می دادند و چه اندوهگین و طاقت فرسا...
باور نمی کرد که این همه آمدن او به این دیار آنچنان هم ارزش نداشت، چون باز هم پسرانش مجبورند هزاران کیلومتر را از شمال و جنوب این سرزمین پهناور طی کرده تا برای زن و فرزند خود نانی تهیه کنند.
آنچنان دلتنگ شنیدن قهقه ی کبک ها و خروشیدن جویبارهای سرزمینش است که حدی ندارد، ولی او دیگر رفتنی شده و نایی برای بازگشت به ولات برایش باقی نمانده...
حال از خود می پرسم:
آیا فرزندان و بازماندگانش برای دیدن شوِ مه و آرام گرفتن در کنار آستاره های زیبای قومش بی تابی نخواهند کرد؟
پی نوشت: * جمله از ژان ژاک روسو می باشد.