سهراب ونرگس 3
رفتم یه اتاق کرایه کردم.چند دقیقه بعد دختری هم سن و سال خودم برام پتو وغذا اورد اون مستخدم اونجا بود، اسمش نرگس بود. صبحا تا ظهر کار می کردم وبعد از ظهرها می رفتم اتاقم .وضع مالیم خوب شده بود .یه روز ظهر که داشتم وسیله هارو جمع می کردم برم خونه ،یه مرد خوشتیپ وهیکلی اومد و ازمن دعوت کرد که بعد از ظهر ها به هتل او برم وساز بزنم .وسایلم رو جمع کردم وبا اون مرد به هتل بزرگ شهر رفتیم.خیلی افسرده و ناراحت بودم ،دستم به ساز نمی رفت .وقت شام که شد اون مرد اومد به من اشاره کرد تا شروع کنم ویلن رو در اوردم وشروع به زدن کردم آنقدر صدای غمگینی سر داد که حتی خودم هم گریه افتادم ،چه برسد مشتری ها .یاد هاسمیک افتادم که چطور با اون گیسوهای بلندش جلوی من می رقصید.بعد ساعتی ساز زدنم تمام شد همه برام دست زدند،یکی از مشتری ها که سن وسال زیادی داشت جلو امد و کلاه نمدی رو برداشت و سرم رو بوسید وگفت:خیر ببینی جوون، منو بردی به بیست و هفت سال پیش.ازش تشکر کردم وازدر هتل رفتم بیرون که اومد پیشم با هم نشستیم رو صندلی کنار خیابون .ازم پرسید دردت چیه ؟چرا اینقدر ناراحتی؟خیلی دلم می خواست با یکی درد و دل کنم .جریان هاسمیک رو براش تعریف کردم .دستش رو رو شونم گذاشت و گفت اینا آزمایش های عشق که باید ازش سربلند بیرون بیای و موفق بشی ،بیا حالا این پول ها رو بگیر و برو و یک دست کت و شلوار بگیر واین لباسهای محلی رو در بیار .پولش رو بش پس دادم گفتم فقط این لبا سها روحیه ی زنده موندن رو می دن .من با این لباسها یاد پاکی و روانی چشمه سارها می افتم یاد لاله های وحشی روی کوهسارهای بلند .یاد مادرم خاتون ،برادرم محمد علی وپدرم وخواهرام و در کل یاد زندگی که با تمام بد بختی هاش خوشبخت ترین ها بودیم. گفت اسمت چیه؟ آدرست کجاست ؟ اسمم رو گفتم وآدرس اتاقم رو بهش دادم .
منم آدرسش رو پرسیدم ؟گفت اسم من اسماعیله .اینم شماره ی منه اگه یه وقت پول کم وکسر اوردی به من زنگ بزن تا برات بفرستم .پرسیدم خونت کجاست؟گفت خونهی من ایران نیست من تو آمریکا زندگی می کنم.خداحافظی کردم ورفتم سمت اتاقم. شب ها وروز ها می گذشتند حدود بیست سالم شده بود.ساکن اتاق کناری من یه پسر هم سن خودم بود كه اسمش ميثم بود. اون كارش جيب بري بود . يه روز ازش سراغ نرگس گرفتم . نر گس همون خدمت كار اونجا اونجا بود كه خيلي وقتي پيداش نبود .
گفت بيا تا بريم پيشش با هم رفتيم توي زير زمين كه به سياه چال بيشتر شبيه بود . ديدم يه آدمي كه هيچي ازش نمونده پوست به استخون چسبيده اونجا افتاده . گفتم ميثم اين پسره كيه ؟ گفت اولا اين دختره نه پسر دوما نرگسه .
خيلي شوكه شدم و رفتم جلو ديدم هنوز نفس ميكشه به ميثم گفتم بيا ببريمش دكتر گفت ولش كن بيا بريم خودم گداشتمش رو كولم و بردمش بيمارستان همه دكترا جوابش كردند اما من نا اميد نشدم و با اصرار زياد بستريش كردم با قسمتي از پساندازم خرج بيمارستانا ميدادم . روزا تا شب كار مي كردم و شب ميرفتم بالاي سر نرگس و برايش دساز ميزدم همه موهايش ريخته بودند نه ابرو داشت نه مژه بعد از چند ماه كه بستري بود حالش خيلي بهتر شده بود اما نه ميتونست حرف بزنه نه دست و پاشو تكون بده يه خونه اجاره كردم و نرگسو بردم پيش خودم . خودم براش غذا درست مي كردم و پرستارش هم بودم توي آگهي روزنامه ديدم نوشته براي راديو يه ويلن زن ماهر ميخوان رفتم اونجا تست دادم و استخدام شدم كم كم وضع ماليم خيلي بهتر شد و با همه پس اندازم يه خونه دو طبقه خريدم صبح ها تا ظهر كار مي كردم و بعد از ظهر ميومدم و به نرگس مي رسيدم و براش ساز مي زدم بعد از شش ماه كه همه موهاش در اومده بود چنان زيبا و معصوم شده بود كه انگار همين الان به دنيا اومده بود .
يه روز كه از خواب بيدار شدم ديدم كه از تو اتاق نر گس صداي ظرفها مياد فكر كردم كه دزد اومده دويدم طرف اطاقش ديدم نرگس بلند شده و داره و ظرفهارو مي شوره ُنشتم همون جا و فقط نگاش كردم از شدت خوشحالي نمي د نستم بايد چيكار كنم . بعد نرگس متوجه من شد اومد نشست پيشم و گفت اول ديگه اميد به زندگي نداشتم اما بعد كه ديدم تو اينقدر زحمت مي كشي تا من خوب بشم سعي كردم كه خوب بشم ويلن زدن تو باعث شد كه من دوباره زنده بشم حالا بگذريم ناهار چي ميخوري برات درست كنم اون روز از شدت خوشحالي سر كار نرفتم و فقط نگاش كردم روز ها وشب ها مي گذشت و نرگس هر روز زيبا تر وجذاب تر مي شد خيلي عاشقش شده بودم اما روم نمي شد بهش بگم يه روز كه از سر كار برگشتم خونه نر گس اومد كنارم نشست و گفت من ازر تو گله دارم گفتم چي شده؟ كسي مزاحمت شده ؟ گفت الان داريم يك سال عين خواهر و برادر با هم زندگي مي كنيم نمي خواي يه كاري كني ؟ گفتم چيكار كنم؟ گفت منو ببر عقد كن خيلي خوشحال بودم انگار همه دنيا رو به من دادند خلاصه همون وقت با هم رفتيم محضر و با هم عقد كرديم بعد رفتم مرخصي گرفتم و با هم رفتيم به مشهد ماه عسل.
زندگي مون جمع و جور شده بود وقي از مشهد برگشتيم دلم نمي خواست ديگه ير كار برم دوري از نرگس برام سخت و طاقت فرسا بود .
يه روز پاييزي داشتم از حياط ميومدم داخل صداي خيلي قشتگ و دلنشيني از تو خونه به گوش مي رسيد صداي نرگس بود بعد رفتم جلوتر و نشستم و گوش دادم اونقدر قشنگ آواز مي خوند كه من محو صداش شدم بعد با شكستن قوري يه دفعه صداش قطع شد رفتم داخل آشپزخونه دستشو گرفتم و بردم تو گفتم بايد همين الان برام بخوني اما اون از خجالتش سرخ شده بود و حاشا مي كرد خلالصه راضيش كردم بخونه من ويلن مي زدم و اون مي خوند خيلي صداش قشنگ بود بعد از تموم شدن خواندن گفت مي خوام يه خبر بهت بدم اما حول نشو گفت داري پدر ميشي حتي نمي تونستم تصورش رو هم بكنم که بخواد اینو بگه .
پسرمون به دنیا امد اسمش رو گذاشتیم علیرضا .