زندگیمون خیلی رنگ ورو گرفته بود .بعد از شش سال که علیرضا بزرگ شده بود ،نرگس به من گفت که می خواهم برم رادیو بخونم،اما من بهش جواب منفی دادم .اما اون بدون توجه به من مدام اسرار می کرد .بهش گفتم چی شده ،مگه این زندگی به این راحتی بدست اومده. گفت مگه می خوام چه کار کنم فقط می خوام بخونم حیف صدام اینجوری خراب بشه .دیگه رابطمون داشت بهم میخورد.یه روز چمدونش رو برداشت و میخواست بره ،اما من نذاشتم رفت تو حیاط که بره دستش رو گرفتم .اما اون با گلدون لب باغچه زد تو سرم و رفت .سرم خون افتاد علیرضا فقط گریه می کرد رفتم بغلش کردم .پرسید مامان رفت کجا کی بر می گرده ؟گفتم فردا بر میگرده .بعد رفتن نرگس دیدم مستاجر خونم پشت سر نرگس رفت بیرون،فهمیدم که کار همونه که نرگس منو هوایی کرده ،بعد که برگشت تمام اسباب اثاثیه اش رو ریختم تو کوچه .

یک هفته گذشت و نرگس برنگشت .رفتم بیرون تا نون بگیرم روی تمام در ودیوار های محلمون عکس نرگس رو چسبونده بودند ،زیر عکسها نوشته بودند خواننده ی جدید  نرگس .همه ی اعلامیه ها رو کندم که یه وقت علیرضا اونا رو نبینه.

خونه رو فروختم ویه خونه باغ بیرون شهر خریدم وبا علیرضا به اونجا رفتیم .پسرم می رفت مدرسه ومن می موندم خونه وبراش غذا درست می کردم ،انقدر پول داشتم که لازم نبود دیگه کار کنم .تنها که می شدم یاد پدر و مادرم می افتا دم ولی اصلا ازشون خبر نداشتم ،دلم می خواست برگردم به همان صفا وسادگی منطقه ی بختیاری .اما...

یه روز علیرضا یه بچه آهو خرید و باخودش اورد خونه اسمش رو گذاشت طلا .ویلن رو تو صندوقچه ی زیر زمین زندانی کردم .اصلا دیگه از ویلن خوشم نمی اومد .

علیرضا هجده سالش شده بود .بچه ام خیلی افسرده شده بود.یه روز تو حیاط نشست رو تخت پیشم ،گفت بابا می خوام یه سوالی ازت بپرسم ولی می ترسم ناراحت بشی .گفتم نه بابا سوالت رو بپرس .پرسید همون خواننده که نرگسه مادر منه ؟دیگه نمی تونستم مثل بچگیهاش گولش بزنم ،گفتم آره بابا اون مامانته ،که یه روز ما رو تنها گذاشت و رفت .اشک از چشمام مثل آبشار می ریخت ،علیرضا سرم رو گذاشت رو شونه هاش و دلداریم داد و باهم گریه کردیم .

یه روزکه علیرضا رفته بود مدرسه یکی زنگ خونه رو زد ،کسی آدرس منو نداشت .رفتم درب رو باز کردم ،یه ماشین مشکی جلوی درب پارک شده بود یه خانمی ازش پیاده شد عینک هاشو برداشت دیدم نرگس منه .خیلی شوکه شده بودم .تعارف کردم اومد داخل حیاط و نشست رو تخت چوبی ،رفتم براش یه فنجان چای اوردم .داشت با طلا بازی می کرد .هنوز باورم نمی شد که نرگس پیش منه ،ازش پرسیدم آدرس منو از کجا گیر اوردی .جواب داد رفتم از دفتر رادیو گرفتم .

پرسید علیرضا کجاست؟گفتم رفته مدرسه .گفت دلم میخواست همون هفتهی اول برگردم اما روم نمیشد .نرگس گفت یه خواهش ازت دارم اون آهنگی رو که همیشه برام می زدی دوباره بزنی .رفتم توزیزمین بعد از دوازده سال ویلن رو در اوردم .

اومدم تو حیاط پیشش ویلن رو از تو جعبه در اوردم اول یکم گرد وغبار های روش روپاک کردم بعد کوکش کردم.عارشه را روی سیم ها کشیدم و آهن مورد علاقه اش را زدم (مرا ببوس، مراببوس...)بعد از تمام شدن آهنگ اشک هاشو پاک کرد ورفت.بعد یه هفته یه آقایی از پاسگاه اومد تا منو ببره برای تشخیص هویت ،باهم رفتیم پزشکی قانونی ، دیدم نرگس من اونجا رو تخت آروم خوابیده .گفتن که با ماشین رفته ته دره .اون مامور دست منو گرفت تا از اونجا ببره یه پاکتی هم بهم داد که با خط نرگس روش نوشته شده بود بدست سهراب برسد .بعد از ظهر همون روز تشییع جنازهی نرگس من بود .انگار همه محرمش بودن من که شوهرشم نامحرم .زن من روی دستهای مرد های نامحرم می رفت .بعد که خاکش کردن رفتم خونه ویلن رو اوردم .واستادم تا همه برن .بعد که همه رفتن رفتم بالای سرش گفتم .سلام نرگسم پاشو ببین کی اومده .ویلن رو در اوردم وشروع به زدن کردم .قبر کن اونجا بود وداشت دور ور قبرو مرتب میکرد گفت:صداش خیلی خوب بود اما من نوار ها شو می شکنم تا دیگه از این بیشتر گناه نکنه .یه ده تومنی بهش دادم و رفت .شروع کردم با نرگس درد ودل کردن .گفتم نرگسم بخواب راحت بخواب که دیگه میدونم امشب سرت رو پیش کسی نمی زاری .بخواب که می دونم که دیگه دست هیچ نا محرمی بهت نمی رسه        بخواب راحت بخواب . بذار برات بگم  اون وقت که پول نداشتی من برات می فرستادم تا مجبور نشی بخاطر بدست اوردن پول هر کاری بکنی.نصف بیشتر اون آهنگهایی رو که خوندی من برات ساخته بودم.تاصبح اونجا موندم .

بعد که رفتم دیدم علیرضا تو حیاط ایستاده وچشم هاش سرخ شده بچه ام تا صبح بیدار مونده بود .چند بعد چند تا مرد اومدن گفتن باید باهاشون برم دفتر ثبت اسناد . نرگس قبل از خودکشی همه ی داراییش رو بنام من و علیرضا کرده بود .بعد که برگشتم خونه دیدم علیرضا خوابیده و بالای سرش هم یه نامه گذاشته  رفتم جلو تر دیدم پسرم کبود شده و یه نا مه بالای سرشه .تونامه نوشته شده بود سلام بابا نمی خواستم نا راحتت کنم  .اون پاکت رو دیدم غیرتم اجازه نداد که دیگه زنده باشم .اون آهو رو برای اینکه چشماش شبیه مادرم بود خریدم .

علی رضا باخوردن مرگ موش خود کشی می کند وسهراب هم به ولایت خود باز می گردد ودر همان مناطق بختیاری جان به جان آفرین تسلیم می کند وبرادرش زندگی اورا به روایت کتاب در می آورد