به دور دست نگاه میکند و با هر نگاه غربتش بیشتر می شود.سینه اش پر ازحسرت است چهره اش اندوهگین به نظر می رسد.تنها نیست چندتن از هم کیشانش نیز با او هستند.بعد از دقایقی به چادر بر می گردد.بی تابی و التهاب زیادی دارد.انتظار در چشمانش موج می زند اما به انتظار چه چیزی نشسته؟امید در روانش جاریست اما امید به چه چیزی؟

از او می پرسم: به چه نگاه می کردی؟ در انتظار چه هستی؟

دل و دماغ حرف زدن را ندارد اما دوست دارد به سوال من پاسخ دهد.برایش سخت است.با صدایی گرم و آهسته شروع می کند:نگاهم در دور دست به ایلم بود که آواز کوچ را سر داده.هر سال همین روزها از قشلاق به سمت ییلاق کوچ می کنیم.اما ما باید بمانیم،بمانیم و کِشته ها را درو کنیم.باید انتظار بکشیم تا زمان درو فرا برسد تا آن موقع باید صبر کرد،باید منتظر باد بود،باد شمال.

 

کن کن مالادلم رهد وا باسون

بیو بریم زار بزنیم جا وارگه هاسون

 

کن کن مالا دلم رهد بدینسون

بیو بریم زار بزنیم جا وارگه دوش پسینسون

 

ای شمال باده بیو برس به حالم

افتو مُل به کمر سهده پركِ بالم

 

ای شمال باده بیو برس به دادم

خَوَری سی مُو بیار تا بکنه شادم

پس نگاه ها،حسرت ها و امیدها خیلی معنی داشت.نگاهشان به دنبال ایل بود،حسرتشان برای این بود که نتوانسته اند هم آواز کوچندگان شوند ولی امید دارند که با پایان کار برزیگری به آن ها بپیوندند.

پس این باد شمال کی می وزد تا به انتظارها پایان دهد.پس از چندی نسیم شمال با وزیدنش پیام آور شادی می شود.

 

کی خلاص ایبوم ز ای مات گندم

وارستن برزیرون مُو پَه سی چه مندم

 

میر مات بنگ ايزنه غله مند سر پا

داسِتِ تند تند بکش نَمَهنی به گرما

 

برزیر نُو برزیر چَپت نَتَنیده

داسِتِ تند تند بکش غله مند نچیده

برزیگران با خوشحالی در حالی که داس ها را به دست دارند به سوی گندم ها می روند.انگار هیچکس و هیچ چیز نمیتواند جلودار آن ها شود که از انتظار به جان آمده اند و تنهایی برایشان سخت شده است.برزیگری چند روزی طول کشید.بافه های گندم را آماده کرده اند.خستگی در چهره هایشان موج می زند اما هنوز می توان فیروزه های امید را در چشمانشان دید.پس از پایان برزیگری،گندم ها،چادر و تمام وسایل باقیمانده را بر چارپایان بار کرده و با سرعت هر چه بیشتر می روند تا هم آواز ایل شوند.

 

اقتباسی از آواز برزیگری اثر استاد بهمن علاءالدین