متل در فرهنگ لغت معین به معنی افسانه، داستان است. متل ها بیشتر داستان های خیالی هستند که در آنها بیشتر اتفاقاتی ماورائی رخ می دهد. متل های هر منطقه اعتقادات و باور های مردم آن منطقه را نشان می دهد که هر کدام از این متل ها قهرمان های خاصی دارد که افراد آن منطقه از آن قهرمان الگو می گرفتند و آرزوی آنها بود که روزی مثل آن قهرمان شوند.

در قدیم مردم به صورت قبیله ای که زندگی می کردند، متل ها در بین افراد همان قبیله بیشتر رایج بود و کمتر به بیرون درز پیدا می کرد ولی با آمدن مردم به شهر ها و افزایش شهر نشینی قبیله ها بیشتر به هم نزدیک شدند و این اتفاق باعث مخلوت شدن ویا در بعضی از اوقات باعث فراموش شدن و نابود شدن متل ها شد. به همین دلیل است که یک متل را در مناطق مختلف و از افراد مختلف ولی به لهجه ای دیگر و اندکی تغیر می شنویم.

متل های قدیمی که به کاغذ آورده نشده اند هر روز دست خوش تغیراتی هستند ولی اگر این متل ها به صورت مکتوب در جای آورده شوند دیگر کمتر برروی آنها تغیراتی ایجاد می شود.

افرادی هم بودند که با مکتوب کردن متل ها آنها را از خطر نابودی نجات دادند که انشاا...ه یکی از آنها را در مطالب بعدی به شما معرفی می کنم.

حالا بهتر است سخن کوتاه کنم و به سراغ داستان برویم.

من این داستان را از قبلا در کتابی خواندم و برای این که بفهمم چه کسی این متل را بازگو کرده و قدمت این متل چقدر است سری به اینترنت زدم و به نکته جالبی برخوردم که این داستان را هیچ سایت یا وبلاگی به طور کامل ننوشته(من که ندیدم)  پس تصمیم گرفتم این داستان را برایتان تعریف کنم.

کرون تشمال(پسران تشمال)

روزی بود روزی نبود غیر از خدا کسی نبود یک نفر بود سه تا پسر داشت و کار او هم تشمالی(مطربی) بود. تشمال از دنیا رفت و از مال دنیا یک ساز و یک دهل و یک دست دسّار(آسیاب دستی) داشت. پسرها مال پدر را بین هم تقسیم نمودند. ساز به پسر وسط رسید و دهل به پسر بزرگ و دسار هم به پسر آخر رسید.

پسر کوچک تر که دسار ها به او رسید یک روز آنها را بست به کول(کمر) خودش و از شهر بیرون شد و به دهات اطراف رفت که مقداری گندم بلغور کند و نان و باری برای بچه هایش بدست بیاورد. در بین راه، شب او را گرفت،  پای درختی رفت و از ترس گرگ های بیابان رفت بالای درخت و دسار ها را هم با خود برد بالای درخت. نیمه های شب دید که دو نفر دزد آمدند پای درخت و مال زیادی از خزینه پادشاه زده بودند، آنها را می خواستند تقسیم کنند. همین که سرگرم تقسیم کردن مال شدند یکی از دسار ها را زد بر سر یکی از دزد ها و دیگری را هم بر سر دزد بعدی انداخت و هر دو آنها را کشت و تمام پول و اشرفی را جمع کرد و به خانه آورد و ثروتمند شد.

برادر وسطی که دید برادرش از خانه بیرون رفته و ثروت زیادی بدست آورده او هم فردا ساز را برداشت و از خانه بیرون زد تا پولی بدست آورد. در بین راه گذرش افتاد به آسیابی خرابه. شب شد رفت میان آسیاب و از ترس جانوران در میان طاقچه آسیاب پنهان شد. نصفه های شب بود دید سروصدایی می آید خوب که دقت کرد دید همه جانوران از قبیل شیر و پلنگ و روباه و گرگ آمدن داخل آسیاب. در آن بین باد سختی می وزید که این باد موجب بسته شدن در آسیاب شد.

 برادر وسط از ترس این که بدست این حیوانات که برای خوردن او آمده بودند و بوی او را حس کرده بودند شروع به زدن ساز کرد. حیوانات از صدای ساز وحشت کردند و به این طرف آن طرف فرار می کردند برادر وسط که دید این کار نتیجه داده تا صبح این کار را ادامه داد.

صبح یک قافله تجار با مال زیادی از آنجا عبور می کردند. یکی از آنها گفت: رفیقان اینجا حتما عروسی درکار است بیاید قدری تماشا کنیم بعد برویم. رفتند در آسیاب را باز کردند. تا در باز شد همه ی جانوران پا به فرار گذاشتند.

به دلیل طولانی نشدن مطلب و زیبا شدن داستان بقیه این داستان را در مطلب بعدی تعریف می کنم.

منتظر باشید

ادامه دارد...