متل سندی بر هویت ما
به نظر شما آیا این شکست آخر راه است یعنی دیگر زمانی برای جبران اشتباهات گذشته نیست، نه این آخر راه قهرمان قصه نیست او دوباره بر می خیزد و با تلاشی دوبرابر و با استفاده از تجربیاتی که از شکست خوردن بدست آورده به پیروزی می رسد.
در این گونه متل ها قهرمانان داستان با زور بازوی خود و با استفاده از قوه تفکر خود را از شکست به پیروزی میرسانند.
ما می توانیم از این داستان ها تجربه بگیریم و در زندگی روز مره خود استفاده کنیم. این گونه داستان ها به ما می آموزند که همیشه پیروزی و موفقیت سرانجام هر کاری نیست و شاید در جاهایی با شکست مواجه شویم، ولی وقتی با شکست مواجه شدیم نباید مایوس شویم و بگوییم: دیگر به آخر راه رسیدیم. باید دوباره از نو آغاز کنیم و تلاش خود را دوبرابر کنیم و با استفاده از تجربیات گذشتگان به قله موفقیت برسیم.
ولی شرط این که ما از این داستان ها استفاده کنیم و درس عبرت بگیریم، خواندن و تجزیه و تحلیل این داستان ها و متل ها است و همان طور که بهنام در مطلب خودش به آن اشاره کرده بود این متل ها یا به سختی بدست ما می رسند یا اصلا به دست ما نمی رسند و کم کم از یادها پاک شده و نابود می شوند.
نابود شدن این متل ها و داستان ها یعنی از بین رفتن هویت ما ایرانی ها، یعنی پاک شدن سند این مرز و بوم که نشان می داد کوروش چگونه پادشاهی بود که به ما می گفت داریوش چگونه بر این کشور پهناور حکومت می کرد که نشان می داد چرا ما ایرانی ها آخر زمستان، اول بهار را جشن می گرفتیم، که به ما می گفت چرا ما به ایرانی بودن خود می بالیم.
آیا کسی می داند که چرا کمبوجیه، پسر کوروش بزرگ برادرش بردیا را کشت؟
آیا کسی می داند که گئومات که بود و چگونه بر تخت پادشاهی نشست؟
آیا کسی می داند که چرا و چگونه داریوش به پادشاهی رسید؟
آیا کسی می داند که جشن " تیرگان " از چه قصه قدیمی منشا گرفته؟
آیا کسی می داند که عیاران چه کسانی بودند و سمک عیار که بود؟
آیا کسی می داند که پهلوان پوریا در آن روز مسابقه چه کرد و چرا این کار را کرد؟
اکثر کسانی که این مطلب را می خوانند جواب این سوال های من را نمی دانند ولی پاسخ سوال های که من الان می پرسم می دانند.
آیا کسی می داند که چرا تسو، پسر حاکم برادر خود را کشت؟
آیا کسی می داند که ارباب یونتابال که بود و چرا می خواست حاکم شود؟
آیا کسی می داند که جومونگ چگونه کشوری مستقل به نام گوگوریو را بر پا کرد؟
خوب این به چه معناست؟ این تنها بدین معنا نیست که ما داریم با دست خودمان هویتمان را به باد می دهیم.
خوب به نظر من هیچ اشکالی ندارد که ما بدانیم سر گذشت کشور کره جنوبی چگونه بوده ولی این امر زمانی محیا می شود که ما تاریخ خودمان را دانسته باشیم که اگر این برنامه ها به تاریخ ما لطمه وارد کند ما متوجه آن شویم و براحتی از آن نگذریم.
الان چند مدت است که سریال افسانه جومونگ تمام شده؟ آیا کسی اعتراضی کرد که چرا به تاریخ ما لطمه می زنید؟
آیا می دانستید اولین سواره نظام زره پوش مطعلق به ارتش پارت بوده و این مسئله با سند و مدرک اثبات شده.
دیگر این همه کم کاری بس نیست؟ نباید فکری کرد؟ آیا یک جوان ایرانی نباید بداند:
که پاسداری از این میراث غنی اینک به عهده اوست،
که اصول اخلاقی و انسانی کهنه شدنی نیست،
که هر کسی اگر از کاوش و تلاش دور افتد به هیچ جا نمی رسد،
که بالا ترین و ارجمند ترین هنر آدمی (انسان)بودن است.
پس بیایید با حفظ هویت خود، ایرانی بودنمان را به همه جهان ثابت کنیم.
خوب دیگر خیلی زیاده روی کردم امیدوارم خسته نشده باشید حالا به سراغ ادامه متلی که در مطلب قبلی نیمه تمام ماند می رویم
کرون تشمال(پسران تشمال)
خوب تا آنجا گفتیم که برادر وسطی در آسیاب با حیوانات وحشی گیر افتاده و برای ترساندن آنها شروع به ساز زدن می کند و این کار را تا صبح ادامه می دهد. صبح قافله تجاری با مال زیاد از آنجا عبور می کرد، یکی از افراد قافله گفت که اینجا حتما عروسی در کار است، برویم قدری تماشا کنیم و بعد به راهمان ادامه دهیم. رفت در آسیاب را باز کرد تا در باز شد حیوانات پا به فرار گذاشتند. برادر وسطی که دید از شر حیوانات خلاص شده اومد به داد و فریاد کردن که شما پدر مرا درآوردید شما مرا بدبخت کردید پادشاه سر مرا می برد! گفتند مگر چه شده؟ گفت اینها را پادشاه از هندوستان خریده بود و به من داده بود تا آنها را مالی(اهلی) کنم، شما چرا در را باز کردید تا آنها فرار کنند؟ بیایید برویم پیش پادشاه و حقیقت را به او بگوییم. ملک تجار تا اسم پادشاه را شنید رنگش پرید و گفت: آقا تو را به خدا قسم ما را پیش پادشاه نبر که او حتما ما را می کشد. برادر وسط که دید نقشه اش گرفته گفت: به شرطی شما را نمی برم پیش پادشاه که تمام این مال التجاره را بیارید در خانه من و بی دونگی(فوری) این مملکت را ترک کنید و به مملکت دیگری بروید. تجار بیچاره هم کارهایی که برادر وسط از آنها خواسته بود انجام دادند و پا به فرار گذاشتند برادر وسط هم با این مال باد آورده ثروت مند شد.
برادر آخری که دید برادرانش به مسافرت رفتند و هردو با دست پر برگشتند او هم هوس کرد به مسافرت برود تا پولی بدست آورد پس دهل را برداشت و از شهر بیرون رفت.
وسط راه چشمش به قلم پای شتری افتاد گفت: خوبه این را بردارم برای حربه(سلاح) دستم. آن را برداشت قدری رفت آن طرف تر دید که یک کاسه پشت(لاک پشت) داره کنار جاده میره. کاسه پشت را برداشت تا بجای سوغاتی برای خانواده اش ببرد آن را برداشت و میان توربه(کیسه) انداخت. در راه برادر آخر تشنه اش شد رفت کنار چشمه ای تا آب بخورد که چشمش به کرزلنگی(خرچنگی) افتاد. کرزلنگ را هم مثل کاسه پشت به داخل توربه انداخت و به راه خودش ادامه داد. در ادامه راه چشم برادر وسط به دم خری افتاد که از کوله کنده شده بود. با خودش گفت شاید این در سفر بدردم بخورد پس آن را برداشت و به راه خود ادامه داد. مرد بعد از یک روز پیاده روی دیگر توان راه رفتن را نداشت پس به پای کوهی رفت تا کمی آنجا استراحت کند به پای کوه که رسید قلعه را دید با خودش گفت بهتر است شب را در این قلعه سر کنم پس به قلعه رفت وقتی به میان قلعه رسید دید هیچکس در قلعه نیست و در قلعه مال زیادی جمع شده و در یکی از اتاق ها مغز گردو, مغز بادام و کشمش سبز فراوانی وجود دارد. برادر آخری تا تونست از اون خوراکی ها خورد تا سیر شد, سیر که شد کمی که فکر کرد گفت شاید این قلعه مال یک غول بی شاخ و دم باشه. اگر غول سر برسه پوست از سرم بر می داره. از ترس خودش را در نفیر(لوله) بخاری پنهان کرد و دهل را با خودش برد و جلوی خودش گذاشت.
طولی نکشید که غول سر رسید. دید که اثاثش دست خورده است با خودش گفت: حتما آدمیزاد اینجا آمده. بویی کشید رفت نزدیک بخاری, دید در نفیر بخاری کسی رفته. گفت آدمیزاد بیا پایین تا تیکه چپ تو را تیکه راست تو کنم تو به چه حقی پا به خونه من گذاشتی؟
پسر تشمال که چاره ای نداشت گفت: اگر مردی بیا تا زورمان را وابزنیم(زورمان را بسنجیم) غول از غیظ(خشم) دست کرد زیر بغلش و شپشی بیرون آورد و برای او انداخت و گفت: ای بدبخت این شپش, جانور بدن من است. پسر تشمال هم که وحشت کرده بود سر به توربه بورد تا چیزی بدست آورد چشمش به کرزلنگ افتاد او هم برای این که کم نیاورد کرزلنگ را پایین انداخت و گفت: این هم جانور بدن من است. غول تعجب کرد و دست برد و مویی از بدن خودش کند و برای آدم پرت کرد و گفت این یک مو از بدن من است. پسر تشمال باز سر به توربه برد و دم خر را درآورد و برای غول انداخت و گفت: این هم یک مو از بدن من است. غول که کاملا ترسیده بود دست برد و ککی از مو های پشم خودش گرفت و برای او انداخت و گفت: ای آدمیزاد این یکی از جاندار های بدن من است. پسر تشمال که دیگر چاره ای نداشت کاسه پشت را انداخت و گفت: این هم یکی از جاندار های بدن من است. غول تا کاسه پشت را دید گفت: ای بر پدرت لعنت این که جانور بدنته پس خودت دیگه چی هستی؟
غول که خودش را بازنده می دید زوگ(باد معده) بلندی زد و گفت: این باد زوگ من است. پسر تشمال هم که دیگر چیزی در توربه نداشت چسبید به کجک(چوب کوتاه و سر کجی که با آن دهل می زنند) و ترکه و با تمتم جان دهل میزد. به صدای کجک گفت این زوگ من است و با صدای ترکه گفت:این بچه زوگ من است غول دید عجب صدای گام-گامی دارد از ترس پا به فرار گذاشت. پسر تشمال هم از نفیر بخاری بیرون آمد و همه ی اموال را به خانه برد و ثروتمند شد.
متل ما به سر رفت، آغلاغ (آقا کلاغ) هشت و بدر رفت.
منبع متل:کتاب کرون تشمال